راستین راستین ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 6 روز سن داره

راستین فرشته کوچولوی مامان و بابا

خلقت زن ؟!

داستـان خلقـت زن از هنگامی که خداوند مشغول خلق زن بود، شش روز می‌گذشت. فرشته‌ای ظاهر شد و گفت: "چرا این همه وقت صرف این یکی می‌فرمایید؟" خداوند پاسخ داد: "دستور کار او را دیده‌ای‌؟ باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند. دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود. بوسه‌ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند." فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد. "این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید." خداوند گفت : "نمی شود!! چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را ...
4 مهر 1391

راستین کچل شده

گل پسرم سلام قند عسل مامان یه مدته طولانی بود که می خواستم موهاتو از ته بزنم چون موهات خیلی نا منظم در آمده بود بالاخره هفته گذشته این کارو کردیم بهت میاد ولی قیافت خیلی مظلوم شده اما فقط قیافت کارات هیچ تغییری نکرده و همچنان پدر همه رو با شیطونیات در میاری دوست دارم، همه جورتو دوست دارم، مو دار، بی مو، شیطون، آرم و...............
20 شهريور 1391

واکسن جوجو

سلام به خوشگلترین، عزیزترین ، شیرین ترین پسر دنیا    عزیزه دلم برای اولین تو واکسنت منو اصلاً ،اصلاً اذیت نکردی بر خلاف اون چیزی که همه می گفتن که این واکسن خیلی سخته و بچه بسیار اذیت می شه و به همون نسبت اذیت هم می کنه تو خیلی خوب بودی تاریخ ٨/٦/٩١ رفتیم واکسن ١٨ ماهگیتو زدیم و فقط یک دقیقه گریه کردی که اونم طبیعیه ٢ تا آمپول به جیگر گوشم زدن خوب دردش امده دیگه ، تا بعد از ظهر همه چیز عالی بود ولی از بعد از ظهر به بعد درد پات شروع شد تا فردا بعد ظهر ادامه داشت تبت هم اونقدری بالا نرفت و طول نکشید، خدا رو شکر عزیزم توی همه واکسنات پدر منو در آوردی اینقدر که تبت می رفت بالا و بی قراری می کردی خیلی از این واکسنت می ترسیدم که خد...
19 شهريور 1391

بدون عنوان

سلام پسر نازم چندتا کلمه دیگه یاد گرفتی مامان: بع بعی می گه : راستین: بَ       ب َ مامان : پیشی می گه: راستین : مــــــــــــــــــــِ  ( صداتو آروم می کنی و می گی) مامان : اسم دوستت چیه؟ راستین: نانا ( یعنی کیانا) باخ ( یعنی باغ) اوش؟ ( یعنی کجاست؟) دیگه هم کسی نمی تونه با تلفنش حرف بزنه چون شما می خواهی صحبت کنی طفلکی دایی احمد دیشب می خواست با مامان فاطمه یه دقیقه صحبت کنه مگه گذاشتی ... این هته واسه چکاپ بردیمت دکتر وزن: 500/12 قد : 74 دکتر می گفت همه چیت خوبه خدا رو شکر اخر این هفته باید واکسن 18 ماهگیتو بزنیم خیلی دلم شور می زنه آخه یکم سرما خوردی خدا کنه تا آخر هفته خوبه...
6 شهريور 1391

این مطلب را جدی بگیریم !!!

  فرزند عزيزم: آن زمان که مرا پير و از کار افتاده يافتي، اگر هنگام غذا خوردن لباسهايم را کثيف کردم ويا نتوانستم لباسهايم را بپوشم اگر صحبت هايم تکراري و خسته کننده است صبور باش و درکم کن يادت بياور وقتي کوچک بودي مجبور ميشدم روزي چند بار لباسهايت را عوض کنم براي سرگرمي يا خواباندنت مجبور ميشدم بارها و بارها داستاني را برايت تعريف کنم... وقتي نميخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن وقتي بي خبر از پيشرفتها و دنياي امروز سوالاتي ميکنم،با تمسخر به من ننگر وقتي براي اداي کلمات يا مطلبي حافظه ام ياري نميکند،فرصت بده و عصباني نشو وقتي پاهايم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولين قدمهايت را کنار من ب...
27 تير 1391

قسمتی از دیالوگ پرویز پرستویی در فیلم مارمولک

شاید درهای زندان به روی شما بسته باشد اما درهای رحمت خداوند همیشه به روی شما باز است... و این قدر فکر راههای دررو نباشید ...!!! خدا که فقط متعلق به آدم های خوب نیست خدا، خدای آدم های خلافکار هم هست فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد او ، اند لطافت اند  بخشش اند بیخیال شدن اند چشم پوشی  و رفاقت است ... ...
27 تير 1391

آزارم می دهد !!!!

آزارم می دهد دیدن آن منظره که مادری کودکش را سیلی می زند ولی کودک با هم دامنش را رها نمی کند!!! کجاست قاضی تا حکم کند که مادر منبع محبت است یا کودک ....؟ ( زنده یاد حسین پناهی )
27 تير 1391

راستین داره بزرگ می شه هـــــــــــــــــــــا !!!

سلام عزیزه دله من با اینکه الان 26/4/91 هست و تو تابستونیم از دیشب داره بارون رحمت خدا می باره وقتی بارون میاد من خیلی دوست دارم بر خلاف خیلی ها که دلشون می گیره من سرشار از انرژی می شم و البته دل تنگه پسره عزیزم الان حدود یک هفته هست که یاد گرفتی می گی انگو          یعنی انگور تا می گم میوه بیارم می گی انگو انگو    یعنی واسه شما انگور بیارم یواش یواش دیگه داری صحبت های دست و پا شکسته رو می کنی مامان فاطمه از خیلی وقت پیش واست یه تا خریده بود ولی چون یه بار خیلی کوچیک بودی و تاب رو حول دادی و برگشت خورد تو ابروت ( خدا خیلی رحم کرد) مامان فاطمه هم جمعش کرد که دیگه به خودت ص...
26 تير 1391